لحظات آرام
((Gom Nam))
با سلام خدمت خوانندگان عزیز و اعضای دائمی اخیرا با دوست عزیزم نعیم عاشق تصمیم گرفتیم یه وبلاگ گروهی جدید با نام عشق کودکی من توی همین سایت بلاگفا راه بندازیم . از افتتاح این وبلاگ مدت زیادی نگذشته ولی تصمیم داریم این وبلاگرو شاخ وبلاگای بلاگفا بکنیم و از هیچ کاری هم دریغ نمیکنیم . آدرس این وبلاگ در قسمت پیوندها یا لینک ها ی این وبلاگ براتون گذاشتم تا شما هم یه سری بزنین . منتظر تمام پیشنهاد های سازنده و انتقادهای شما دوستان بسیار عزیز و گرامی هستم . هر سوال و هر مطلب شما عزیزان در بخش نظرات جواب داده خواهد شد . شیشه ی پنجره را باران شست سلام و خسته نباشی دوست عزیزم که داری این مطلبو مطالعه میکنی . در اول خیلی ممنونم که به وبلاگ خودتون سر زدی و برای دوام این سر زدن ، یک پیشنهاد جالب برات دارم . در گزینه ی آخر حاشیه ی سمت چپ مطالب ، یه خبر نامه وجود داره که با دادن اسم و آدرس ایمیل میتونین عضو دائمی بشین و از آخرین مطالب و آخرین وب نیوز با مدیریت بنده (امین گمنام) استفاده کنین . موضوع اصلی این خبرنامه مربوط به دوری از گناه و زشتیای نفسه که مطالبی در این موردم واسطون ارسال میشه . بیاین هممون دست به دست همدیگه بدیم تا به به نفسمون غلبه کنیم و به آزادی درونی دست پیدا کنیم . هر کسی که در مورد فلسفه ی درون ویا هر سوالی مرتبط به موضوع داره میتونه در بخش نظرات آدرس وب و آدرس ایمیلشو بزاره و سوالشو بنویسه تا جوابو واسش بفرستم . ازتون خیلی ممنونم که این مطلبو مطالعه کردین و الان قراره که عضو بشین. نمیدانم این چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است. و مینویسم برای چندمین بار و میدانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه. مینویسم برای تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند. مىشناسمت به خوبی، تو شايد براى آنها كه جهت ثواب به مزار شهداء مىآيند گمنام باشى، چرا كه نامت را برسنگ مزارت ننوشتهاند، سنگ مزاری که در اثر توجه خاص مسئولین بنیاد شهید و ... چندین تکه شده، سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ شمعی بر مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت هم مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده، ولى من تو را خوب مىشناسم خيلى خوب، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى ... دیده بودمت. بارها و بارها آنگاه كه بعد از مناجات شبانه و نماز صبحت با گروهانتان مىدويدى، اسلحه بر دوشت سنگينى مىكرد اما لبخندت از چهره مظلومت بيرون نمىرفت، در آن هنگام كه در گوشه ای از چادر، آرام و آهسته گوشهاى مىگرفتى ،قرآنت را از جيب پيراهنت در مىآوردى و شروع به قرائت مىكردى. حركات لبت را مىديدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بىامانت كرده بود. نيمه شبها بیدار میشدی، فانوس آويخته از ميله چادر را بر مىداشتى و بيرون مىزدى، پوتينهايت را كه هميشه در جاى مخصوص قرارشان مىدادى بىسروصدا مىپوشيدى و من ديگر تو را نمىديدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسينيه مىآمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مىدادم برويم مىخنديدى بگونهاى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش مىگريستى. آنگاه كه جمعهها با رفقايت به مرخصى شهرى مىرفتى وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودى در كنار جاده خاكى كرخه منتظر تويوتا. آنگاه كه كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچهها نبودى، در دل شيارى تنها در خودت سير مىكردى، تو بودى و صفحهاى كاغذ و يك خودكار، تو و صفحهاى كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مىگفت و تو مىنوشتى، وصيتنامه. و آنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو و يا صلوة ظهر مهران خمپارهاى در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانههاى شعلهوار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمين افتادى و شدى شهيد گمنام. پس تو گمنام نيستى، تو گمنام نديدهاى بيا تا نشانت دهم . موجوداتى در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببرى ديگر كسى آنها را نمىشناسد. مردانگى و شرف، ديانت و ايثار و غيرت، حسين(ع) و زينب(س)، امام و شهادت در دايره محدود ايدهآلهاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اينست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقيمت شرف خود، و نوشابهاى و بعد زير باد خنك كولرهای گازی چُرتى و همين؛ زندگى براى آنها همين است، بخدا قسم همين است، به همين پوچى آرى تو گمنام نيستى همه درياها و اقيانوسهاى زلال ترا مىشناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مىشناسند ، همه بغضهاى تركيده از داغ، همه فريادهاى درهم پيچيده حلقومها. و مادرت نيز، هر شب جمعه كه به بهشت زهرا(س) مىآيد يكراست قصد كوى شهيدان گمنام مىكند بر سر هر قبرى كه نام و نشانى ندارد مىنشيند و فاتحهاى مىخواند اما اگر دقت كرده باشى به اينجا كه مىرسد بىاختيار اشك از چشمانش جارى مىشود. آرى او اينجا احساس ديگرى دارد بوى خون شيربچهاش را اينجا بخوبى استشمام مىكند، اما خوش به حالت كه از ميان اين همه، نام گمنامى را انتخاب كردهاى نامی که از همه نامها آشناتر است برای آنها که هنوز نمرده اند... ما می رويم چون دلمان جای ديگر است ما می رويم هر که بماند مخير است سيد محمدعلي آلمجتبي حس پرواز در پرم سبز است آسمان در برابرم سبز است بالي از من اگر قَدَر بشكست از قضا بال ديگرم سبز است از لب من فُرات ميجوشد مثل عباس باورم سبز است علم من هميشه سبز بمان چونكه دست برادرم سبز است ميپرم تا خدا همين امشب مثل سجاده سنگرم سبز است پدرم چشم خستهام را بست حيف شد جاي مادرم سبز است دلم ميگيرد از دست كبوترهاي قلّابي كه ميگردند گرد بام با پرهاي قلّابي به آب و دانه مشغولند، گفتي زندهي عشقند؟ نميبازند در پاي كسي سرهاي قلّابي چو نيرنگ است، بيرنگي چه معنا ميدهد؟ اي دل: نميبيني كه صد رنگاند دلبرهاي قلّابي شبي صد بار اين بنبست را در ميزنم يكيك و از هر خانهاي وا ميشود درهاي قلّابي مرا بگذار و بگريزم از اين شهر و از اين كوچه و از اين خانه با مشتي برادرهاي قلّابي و سر بر چاه بگذارم، شبيه مردِ تنهايي كه ميناليد از دستِ ابوذرهاي قلّابي سيد محمدعلي آلمجتبي دل به عزم سفر ميگذارم كوچه را بيخبر ميگذارم خانه را آب و جارو كه كردم عشق را پشت در ميگذارم خودشكن ميشوم و گناهش ـ را به دوش تبر ميگذارم ميروم گرچه با پاي خسته جاده را پشت سر ميگذارم و پس از خود براي شماها تحفهاي مختصر ميگذارم زندگي هيچ منهاي هيچ است من كمي بيشتر ميگذارم شعر شهید امشب از دل من شكایت می كنم دوست دارم تو سيب باشي و من چاقو پوستتو بکنم مي دوني چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سيب رو بکنه بايد همش دورش بگرده **************** كهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم….. کفشاي پاره ميخريم …. اسباب کهنه ميخريم ….. بي اختيار دادزدم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري **************** من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي **************** دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار **************** »زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند **************** انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز. **************** تمام لحظه هاي دنيا واسه زمانيه که اصلآ انتظارشو نداري و هيچ لذتي بالا تر از دوست داشتن نيست پس حالا که انتظارشو نداري دوست دارم **************** فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست **************** اگه خدا تا لب پرتگاه بردت بدون يا از پشت گرفتتت .. يا همون لحظه پرواز رو يادت مي ده **************** هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد ... **************** تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم **************** بلوتوث قلبت رو روشن کن **************** به سلطان حقيقت ها فراموشت نخوام کرد **************** گر نيايی تا قيامت انتظارت می کشم. **************** وقتی كسی رادوست داری، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازی كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. ووقتی كه كسی تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهای تنها باشی، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست خوش باشید بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ *** ************ ** * صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني *خوش باشید*
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
حمید مصدق
![]()
![]()
با تشکر : امین گمنام![]()
![]()
![]()
ما می رويم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پيکرمان زخم خنجر است
وقتی نقاب محور يک رنگ بودن است معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است؟؟؟ اصلا کدام احمق از اين عشق راضی است
ما می رويم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است
عشق را با غم روایت می كنم
ساقیا ! ای من فدای دست تو
ده شرابی تا شوم سرمست تو
ساقیا! خواهم شراب ناب ناب
تا كند هر ذره ام را آفتاب
سالها می را نمودم جستجو
تا شدم یك لحظه [با] او روبرو
اندر آن ظلمت سرای پر پلید
ناگهان جام می ساقی رسید
شور عشقش در دلم شد منجلی
باده را دیدم بگفتم یا علی(ع)
سرکشیدم باده را من بر ملا
تا شوم عازم به دشت كربلا
خون زدست و پیكرم فواره كرد
عشق «هو» آخر مرا صد پاره كرد
«شاهدی» و آن «غلامی»(1)ناز من
شد انیسم با «حسن»(2) همراز من
«صابرم» غرق احسان توأم
ریزه خوار سفره نام توأم
غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم
مال تو نبوده
می خوام تمام وجودمو برات سند کنم
.
.
.
.
ها ها ها
ویروس داشت
الان می میری ....!
تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد
منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم.
ناز چندين ساله ی چشم خمارت می کشم.
تا نفس باقيست
اينجا انتظارت می کشم.....
ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ای که دور از من و یاد منی....با خبر باش که دنیای منی
شادیت شادی من...غصه ات غصه ی من
قلب من خانه تو...خانه ات قبله ی من
بيا شبهاي هجران را سحر کن... به عشق خود دلم را شعلهور کن.. در اين شبهاي سرد بيترنم... لبانم را پر از شير و شکر کن
اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش... اگه گوش هات پرسيد بگو نشنيدمش... اگه دستت لرزيد بگو مال سرماست...
اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو دوستش داري!
عشق در لحظه اي پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ،
اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
There is no time so pleasant as Live time
خوش تر از ايام عشق، ايام نيست
بدترين نوع فراق زماني هست که کسي رو که دوست داري در کنار خودت داشته باشي ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالکش بشي.
اگر رفتم تو يادم کن...
اگر مردم تو خاکم کن...
اگر ماندم در اين دنيا... به مهر خود تو شادم کن
در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد .
عشق حقيقي هرگز کسي که به حقيقتي رسيده نمي تواند ان را براي ديگري تعريف کند و کسي که ادعاي دانستن حقيقت را دارد تنها آن را از دور ديده است. همانند پروانه اي که وقتي در آتش سوخت ديگر زنده نيست
مي دوني دوست يعني چي؟ د:داشتن و:اونيکه س:ستايش کردنش ت:تمومي نداره
************ ***
* گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم. ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم. تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم....
همتونو دوست دارم


